|
سه شنبه 7 آبان 1392برچسب:, :: 16:12 :: نويسنده : مامان نرگس
روز جمعه تولد من بود ،روزشم که خیلی سرمنو حامد شلوغ بود بعداز ظهرم که جایی دعوت بودیم از اون جا که برگشتیم حامد خوابید ،بابایی تا بیرون کاری داشت رفت و اومد اما حامد هنوزم خواب بود بابایی برای من کیک تولد اورده بود دستش درد نکنه.اما چون حامد خواب بود منو بابایی تصمیم گرفتیم فردا شب جشن بگیریم که حامد هم بیدار باشه و شریک شادیامون بشه. فردا شبم حامد بازم خوابید تا صبح روز بعد،بالاخره یکشنبه شب تا حامد نخوابیده بود یه جشن کوچیک و خودمونی گرفتیم حامد چون روزم تولد یکی از دوستاش رفته بودیم خیلی ذوق زده شده بود وشادی میکرد .بعدبا حامد شمع و فوت کردم کلی بهمون خوش گذشت حامد هی میگفت از اون خوراکی هایی که رو میزه یکم بده بخورم . کادوی حامد بابایی یه تکپوش خیلی قشنگ وناز بود دست دوتاتون درد نکنه که بیادم بودین
سه شنبه 7 آبان 1392برچسب:, :: 15:43 :: نويسنده : مامان نرگس
سلام صد سلام حامد جون اینروزا خیلی شلوغ کاری میکنی از بهم ریختن کمد لباس گرفته تا اتاق خواب خودت از نقاشی کشیدن فوق العاده لذت میبری و همش دوست داری تو کتاب داستانات نقاشی بکشی اونم از نوع خط خطی. حالا واسه خودت اقایی شدی اکثر کلمه ها رو میتونی بگی .مامانی .بابایی .یاعلی.مه مه.توپ.هاپاما{هواپیما}داغ.به{اب}وخیلی کلمه های عجیب غریب دیگه که هنوز من اونا رو نمیفهمم. فکر کنم یخچالمون که برای شما شده اسباب بازی روزی ده بیست بار میری بازش میکنی ببینی توش چه خبره.اگه گشنه باشی قابلمه رو از تو یخچال بغل میکنی ومیاریش به من میدی و میگی بزارم رو گاز گرم بیاد تا بخوری همشو. کلیدم شده براتون یه سرگرمی تا میام در کمد وباز کنم میبینم کلید بی کلید هیچکدومشون نیست حالا بگرد که بگرد کل خونه رو تقریبازیرو رو میکنم تا پیدا کنم از دست این پسر گلم. خلاصه یکی دوتا که نیست ،اون روز بایکی از دوستات مشغول توپ بازی بودی که یهو دیدم گلدون از رو اپن سقوط کرد و شکست . حالاخدا رو شکر خودت طوری نشدی ، عیب نداره سرت سلامت باشه از این اتفاقا زیاد میفته ولی ته دلم یکمی ناراحت شدم چون هنوز 4ماه نشده بود خریده بودمش.
![]() |